|
|
گامی به سوی قبر |
|
|
ناامیدی اولین قدمی است که شخص به سوی قبر بر می دارد. ناپلئون |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 17:1 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
شکست در رقابت |
|
|
مایوس به کسی می گویند که با اولین شکست در اولین رقابت، دنیا را تمام شده بداند.
چایکوفسکی |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 16:55 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
نظاره آفتاب |
|
|
اگر آفتاب را به نظاره بنشيني ، سايه را نتواني ديد. هلن كلر |
||
|
2
نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 13:36 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
زندگي |
|
|
زندگي گره اي نيست كه در جستجوي گشودنش باشيم ، زندگي واقعيتي است كه بايد آن را تجربه كرد. سورن كي يركگارد |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 13:20 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
بهترين مسير زندگي |
|
|
زندگي ، دالان مستقيم و آساني نيست كه ما آزاد و آسوده از آن عبور كنيم ، بلكه جاي پر پيچ و خم ، با گذرگاه هاي گوناگوني است كه بايد در آنها مسير خود را پيدا كنيم . گاهي نيز در گيجي و گمي ، سر از كوچه هاي بن بست در مي آوريم . اما هميشه ، اگر با اطمينان خاطر پيش برويم ، دري به روي ما باز مي شود . نه آن دري كه خود ما هيچ وقت حتي به فكرش هم نمي افتاديم ، بلكه دري كه در نهايت بهترين مسير را پيش روي ما قرار مي دهد . اي.جي. كرونين |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 13:11 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
پذيرش خطا |
|
|
انسان نبايد از پذيرش اينكه پر خطا بوده پيش خود شرمسار باشد . به كلام ديگر ، قبول خطا
بدان معناست كه امروز داناتر از ديروز بوده است. الكساندر پوپ |
||
|
2
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 16:10 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
زندگي خروسي |
|
|
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم ، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز بر اثر زلزله یکی از تخم ها به پائین لغزید و به مزرعه ای رسید که پر از مرغ وخروس بود . مرغها و خروسها می دانستند که باید از این تخم مراقبت نمایند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا آید . یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها بزرگ شد و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست . او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي ، تا اينكه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز ميكردندو گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم . مرغ و خروسها شروع كردند به خنديدن و گفتند : تو يك خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد . اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز ميكردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد. بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندي خروسي ، از دنيا رفت . تو هماني كه مي انديشي . هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال روياهايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروس ها فكر نكن. منبع: مجله موفقيت ش ۷۱ |
||
|
2
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 15:37 توسط سپهری فر
|
|
||