|
|
دوست داشتن |
|
|
گویند اگر کسی خود را فهمید، همه مردم را می فهمد. اما من به شما می گویم: آنگاه که کسی مردم را دوست میدارد ، چیزی درباره خویشتن خویش می آموزد. جبران خلیل جبران |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 8:56 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
مبارزه زندگی |
|
|
مبارزه زندگی به معنای قدردانی از همه چیز و وابستگی به هیچ چیز است.
جودی جیمز |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 19:14 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
شکوه زندگی |
|
|
Reach out in the early morning mist, As the day's sun
جونیوان |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 19:3 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 8:50 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
زندگی در یک روز |
|
|
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 19:44 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
پلکان موفقیت |
|
|
موفقیت پلکان است نه راهرو.
والترز |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 8:37 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
توانايی بدون مرز |
|
|
You have powers you never dreamed of چنان قدرتی داری که در فکرت نمی گنجد. به کارهایی قادری که هرگز تصورشان نمی کردی. به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان از انجام دادن آن هستی،توانائیهایت هیچ مرزی نمیشناسند. میندیش که نمی توانی، بیندیش که می توانی. داروین.پی.کینگزلی
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 19:26 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
سحر |
|
|
بهترین لحظه های روز و شبم لحظه های شکفتن سحر است
که سیاهی شکسته پا به گریز روشنایی گشوده بال و پر است فریدون مشیری |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 17:8 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
مرموز درخت |
|
|
ترجیح می دهم که درختی باشم در زیر تازیانه کولاک و آذرخش با پویه ی شکفتن و گفتن تا رام صخره ای در ناز و در نوازش باران خاموش از برای شنفتن شفیعی کدکنی |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 18:12 توسط سپهری فر
|
|
||