|
|
این آدم بزرگها چقدر عجیبند! |
|
|
مسافر کوچولو به مِیخواره که بی صدا پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: چه کار داری میکنی؟ مِیخواره با لحن غمزده ای جواب داد: مِی می زنم! مسافر کوچولو پرسید:مِی می زنی که چی؟ مِیخواره جواب داد: که فراموش کنم! مسافر کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: چی را فراموش کنی؟ مِیخواره همانطور که سرش را پایین می انداخت گفت: سرشکستگیم را! مسافر کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند ، پرسید: سرشکستگی از چی؟ مِیخواره جواب داد: سرشکستگی مِیخواره بودنم را! این را گفت و بکلی خاموش شد و مسافر کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همانجور که میرفت ، توی دلش میگفت: این آدم بزرگها راستی چقدر عجیبند! مسافر کوچولو ـ آنتوان دوسنت اگزوپری |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 19:22 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
قورباغه را قورت بده |
|
|
قدیمی ها گفته اند: اگر اولین کاری را که باید هر روز صبح انجام بدهی این باشد که قورباغه زنده ای را قورت بدهی ، در بقیه روز خیالت راحت است که سخت ترین و بدترین اتفاقی را که ممکن است برایت پیش بیاید پشت سر گذاشته ای . قورباغه شما در واقع بزرگترین و مهمترین کاری است که باید انجام بدهید.همان کاری که اگر الان فکری به حالش نکنید به احتمال زیاد همین طور برای انجام آن تنبلی خواهید کرد.ضمنا" کار مورد نظر کاری است که انجام آن در حال حاضر میتواند بیشترین تأثیر را در زندگی شما بگذارد. قدیمی ها همچنین گفته اند: اگر قرار است دو تا قورباغه را بخوری ، اول آن یکی را که زشت تر است بخور!
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 19:6 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
معرفی کتاب |
|
|
خانم شبنم کشفی کتاب شعرشون رو چاپ کردند . از شما دعوت می کنم با عضویت در سایت آی کتاب این کتاب رو تهیه کنید.
*توجه : درآمد حاصل از فروش این کتاب صرف کمک به بیماران سرطانی می شود . اندوه جوان بودن موضوع کتاب : شعر فارسي |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 18:21 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
روح خدایی |
|
|
خوشی و اندوه به هم می تنند و روح خدایی را میبافند. ویلیام بلیک شاعر بزرگ انگلیس |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 8:53 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
چرا انسانهای نیک رنج می برند ؟ |
|
|
در حقیقت انسانهای نیک هرگز رنج نمی برند. اگر انسانی نیک گرفتار رنجی شود در واقع جایی در اعماق وجودش ناخالصی و ظلمتی وجود دارد که باید به وسیله آن رنج تطهیر و روشن شود و آن قسمت از سستی وجودش به نیکی و قدرت تبدیل شود ، مثل طلا: طلا در کوره ذوب میشود تا تصفیه گردد. به یاد داشته باشیم که خواست خدا انجام میشود و با رنجی که می کشیم تطهیر میشویم و برای رسیدن به قلب خدا که چیزی جز عشق و نور و شادی ابدی نیست آماده می شویم. رنج برکتی است که خدا بر ما نازل میکند تا معنای رحمت بیکران ، خرد و عشق بینهایتش را بر ما عیان کند. خدا میخواهد یکایک ما شاد و موفق باشیم و از همه نیکی هایی که جهان را لبریز کرده لذت ببریم اما پیش از دریافت آنها باید آمادگی داشته باشیم. در پس هر رنجی درسی نهفته است که با یادگیری آن ، رنج از میان میرود. هرگاه به مشکلی برخورد میکنید نخست دعا کنید : خدایا درس من از این مشکل چیست؟ بعد منتظر دریافت پاسخ شوید. یکی دیگر از دلایل غم و درد و عدم موفقیت ، زیر پا گذاشتن یکی از اصول قوانین طبیعت است ، طبیعت دارای قاضی و دادگاه نیست ، بلکه به سادگی قوانینش را به کار می اندازد . اگر افکار ، کلام و اعمال ما مطابق با آن قوانین باشد ، حتما" شاد و خوشبخت خواهیم بود ، زیرا با پیروی از قوانین معنوی زندگی میتوان بر آن مسلط شد. با خالق هستی نویسنده: جی.پی.واسوانی |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 21:19 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
آیا خدا مرده است؟ |
|
|
مارتین لوتر بنیان گذار کلیسای لوتری با دشواریها و رنجهای بسیار مواجه بود. روزی همسرش متوجه شد که شوهرش غرق اندوه و ناامیدی است. او زن با درایتی بود که به مشیت الهی ایمان داشت. بنابراین با دیدن یأس شوهرش لباس سیاه پوشید و در برابر او ایستاد. مارتین لوتر پرسید: چرا سیاه پوشیده ای؟ همسرش به آرامی پاسخ داد: نمیدانی که او مرده است؟ مارتین لوتر پرسید: چه کسی مرده است؟ همسرش گفت: خدا ! مرد با حیرت پرسید:چگونه می توانی چنین حرفی را بر زبان بیاوری؟ چطور ممکن است خدا بمیرد؟ همسرش جواب داد: اگرخدا نمرده است ، پس چرا تو اینقدر غمگین و ناامید هستی؟ مارتین لوتر بی درنگ متوجه اشتباه خود شد ، بنابراین لبخندی بر لبانش نشست و گفت: بله ، ناامیدی کار شیطان است. در پناه او نویسنده: جی.پی.واسوانی |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 18:38 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
بروی و ببال و دگرگون شو |
|
|
زندگی حرکت است و صعود. زندگی تسلیم است و ایثار. کارهایی درست و در زمانی مناسب ، شهامت آغاز ، آگاهی و ایمان به قداست ثانیه ها ، تنها چیزی است که به آن نیازمندی. آنگاه نو خواهی شد ، که کهنه را سراسر رها کنی ، نباید در همانی که بوده ای ، بمانی ، همیشه راه دیگری به سوی آگاهی پیش روی توست. بروی ، ببال و دگرگون شو. نیرویی که بدان نیازمندی از ژرفا به سطح میجوشد ، به خود آگاهی می پیوندد و دیگرگونه ات میکند. تازگی را بجوی. به توانایی هایت تکیه کن. بی پروایی خود را نشان بده. دگرسانی را بپذیر. حق خود را باور بدار ، تا از آن تو گردد. دیانا وست لیک |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 18:9 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند روحهای شما را با بالهایی آفریده است تا در سپهر پهناور عشق و آزادی به پرواز درآیید. چه دریغ انگیز است که بالهایتان را به دست خویش می برید و روح خود را به خزیدنی همچون حشرات موذی بر روی زمین رنجور میسازید. جبران خلیل جبران |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 22:3 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
از باور تا عمل |
|
|
باور داشتن یک چیز و عمل کردن چیز دیگری است. بسیاری همچون دریا سخن می گویند ، اما زندگیشان مرداب راکدی است. بعضی نیز سر خویش را بر فراز قلل کوه بلند می کنند ، حال آنکه جانهایشان به دیوارهای تیره و تار دخمه ها بند است. جبران خلیل جبران |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 21:51 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
يك دعاي زيبا |
|
|
از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند. فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است. گفتم: مرا خوشبخت كن. فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود:رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديکترت ميكند. از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس ميكنم تا بارور شوي.
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم. فرمود: براي اين كار من به تو زندگي دادهام. از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد!
"فرزین"
www.betterlife.blogfa.com برگرفته از وبلاگ زندگی بهتر
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 7:48 توسط سپهری فر
|
|
||
|
|
زندان ذهن |
|
|
مردم چه ساده در زندان های ذهنی خود گرفتار می شوند.
ذهن انسان با آرزوی دانستن، فهمیدن و کنترل کردن، عقاید و دیدگاه هایش را با حقیقت اشتباه میگیرد و میگوید: این ، این گونه است! باید از فکر فراتر باشی تا متوجه شوی در صورتی که زندگی خود و یا زندگی و رفتار دیگری را به هر شکل تفسیر کنی و هر وضعیتی را هر گونه قضاوت کنی، به هر حال چیزی بیش از یک نقطه نظر نخواهد بود، دیدگاهی در میان بی شمار دیدگاههای ممکن که بیش از یک توده فکر نیست. اما حقیقت یک کل یکپارچه است که درآن تمامی چیزها در هم تنیده اند، جایی که در آن هیچ چیز به خودی خود و به تنهایی وجود ندارد. فکر کردن، حقیقت را تکه تکه می کند؛ آن را به ذره ها و پاره های ذهنی تقسیم می کند. ذهن متفکر ابزار مفید و قدرتمندی است، اما هنگامی که اختیار زندگی ات را به طور کامل در دست میگیرد ، هنگامی که متوجه نیستی که فقط جنبه کوچکی از آن آگاهی که تو هستی میباشد، بسیار محدود کننده می شود. سکون سخن می گوید (نویسنده: اکهارت تول) |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15:7 توسط سپهری فر
|
|
||