تبليغاتX
موفقیت
کیمیای دعا

مطلب زیر را از مجله الکترونیکی آفتاب انتخاب کرده ام:

«و چون بندگانم از تو درباره‌ی من بپرسند بگو من (به شما) نزديکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می‌دهم.»

آخرين حکايتی که سعدی کتاب بوستان را با آن به پايان می‌برد حکايتی بسيار شيرين و تأثيرگذار در باب رحمت خداست. داستان از اين‌جا شروع می‌شود که مستی، بر اثر افروختگی ناشی از نوشيدن شراب سر از مسجد در می‌آورد و شروع می‌کند به راز و نياز با خداوند:

شنيدم که مستی ز تاب نبيد
به مقصوره‌ی مسجدی در دويد

بناليد بر آستان کرم
که: يارب! به فردوس اعلی برم

مؤذن پير مسجد که می‌بيند انسان گنه‌کار و تردامنی وارد خانه‌ی خدا شده، گريبان مست را می‌گيرد و قصد می‌کند که او را از مسجد بيرون کند.

مؤذن گريبان گرفتش که: هين!
سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دين

مست که اين عتاب را می‌شنود شروع به گريستن می‌کند و می‌گويد مگر من از تو خواسته‌ام که گناه مرا ببخشی. سخن من با پروردگاری است که لطف و رحمت او گسترده است:

بگفت اين سخن پير و بگريست مست
که: مستم بدار از من ای خواجه دست

عجب داری از لطف پروردگار
که باشد گنه‌کاری اميدوار؟

تو را می‌نگويم که عذرم پذير
در توبه بازست و حق دست‌گير

سعدی اشاره می‌کند که باب رحمت الهی هيچ‌گاه بسته نيست و دستی که به قصد نياز بر آستان او بلند شود، تهی باز نمی‌گردد. او در تشبيهی بسيار دل‌نشين دعوت می‌کند که چون درخت تهی‌دست در فصل خزان دست‌ها را به درگاه خداوند، بلند کنيم تا از اين بی‌برگی نجات پيدا کنيم و سفارش می‌کند که انسان در هر حال و با هر سابقه‌ای نبايد از روی آوردن به درگاه خداوند نااميد شود:

به فصل خزان در، نبينی درخت
که بی‌برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دست‌های نياز
ز رحمت نگردد تهی‌دست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست
که نوميد گردد برآورده دست

قضا خلعتی نام‌دارش دهد
قدر ميوه در آستينش نهد

همه طاعت آرند و مسکين نياز
بيا تا به درگاه مسکين نواز

چو شاخ برهنه برآريم دست
که بی‌برگ از اين بيش نتوان نشست ...

بضاعت نياوردم الا اميد
خدايا ز عفوم مکن نا اميد

از ديدگاهی ديگر، اهميت دعا در ارتباط مستقيم آن با عبوديت خداوند ريشه دارد. خداوند هدف از خلقت آدمی را عبادت می‌داند و اين عبادت پاداشی است برای بشر؛ کيميايی است که مس وجود او را طلا می‌کند و مقدمه‌ای است برای معرفت و شناسايی خداوند. مولوی گفته است:

چون عبادت بود مقصود از بشر
شد عبادتگاه گردن‌کش سقر


آدمی را هست در هر کار دست
ليک از او مقصود اين خدمت بُد است

ما خلقت الانس و الجن را بخوان
جز عبادت نيست مقصود از جهان

قلب و مغزِِ عبادت، دعاست. دعا در اصل برقراری ارتباط بلاواسطه با خدا و تن سپردن به دريای بی‌کران رحمت اوست و همين که انسان توفيق خواندن خداوند بلند‌مرتبه را پيدا می‌کند، نغمه‌ی اجابت او را هم شنيده است. مولوی می‌گويد عارفی شب‌ها نام خدا را بر زبان می‌آورد و با ياد او کام خود را شيرين می‌کرد:

آن يکی الله می‌گفتی شبی
تا که شيرين می‌شد از ذکرش لبی

شيطان به سراغش آمد و گفت تو اين همه خدا را صدا زدی آيا يک لبيک و جواب از او شنيدی؟

گفت شيطان آخر ای بسيارگو
اين همه الله را لبيک کو؟

عارف که ديد شيطان راست می‌گويد، دل‌شکسته شد و از ذکر دست برداشت. در همين حال خوابش برد و در خواب خضر را ديد. خضر گفت چرا از ذکر غافل شده‌ای و ديگر خدا را نمی‌خوانی؟

گفت هين از ذکر چون وامانده‌ای
چون پشيمانی از آن کش خوانده‌ای؟

عارف گفت من بارها خدا را خوانده‌ام و جواب نشنيدم، می‌ترسم خداوند در را به روی من بسته باشد و علاقه‌ای به شنيدن صدای من نداشته باشد. خضر جواب داد:

گفت: آن الله تو لبيک ماست
وآن نياز و درد و سوزت پيک ماست

يعنی همين که خدا فرصت دعا و صدا زدن نام خود را به تو هديه می‌دهد به اين معناست که تو را پذيرفته و پاسخ تو را داده؛ در حالی‌که جاهلان و گنه‌کاران اصلاً فرصت دعا پيدا نمی‌کنند تا لبيکی بشنوند:

ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زير هر يا ربّ تو لبيک‌هاست

جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زان‌که يارب گفتنش دستور نيست

بر دهان و بر دلش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند

از سوی ديگر، اگر چه خداوند درخواست‌ها را از طريق اسباب و علل برآورده می‌کند اما همين اسباب و علل تنها واسطه در ايصال هستند و آفريده‌ی دست او؛ و خداست که سببيّت را به اسباب داده. علامه طباطبائی در تفسير مفهوم توکّل می‌گويد: «مجموعه‌ی اسباب و عللی که انسان می‌شناسد در مقايسه با اسباب و عللی که در اختيار خداست به اين می‌ماند که شخصی با چراغ قوه در شبی تاريک راه بيافتد. اين شخص تنها حجم اندکی از نيم کره‌ی تاريک را که با آن پرتو باريک روشن شده می‌بيند و از مابقی فضا بی‌خبر است، حال آن‌که خداوند بر همه‌ی اين فضا اشراف و احاطه دارد و توکل –و با تعبيری مشابه دعا– آن اکثريت ناشناخته را در اختيار انسان قرار می‌دهد»؛ لذا هيچ‌کس بی‌نياز از دعا و توکل نيست. حافظ که شعر او مجموعه‌ای از لطايف حکمی با نکات قرآنی است اين مفهوم را به زيبايی پرورش داده است:

تکيه بر تقوی و دانش در طريقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش

 

و نيز درباره‌ی دعا می‌گويد:

به صفای دل رندان صبوحی‌زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند

متأسفانه ريشه‌ی بسياری از شبهات در دين، فراموشی جايگاه خداوند در مقام تشريع و جای‌گزينی کامل درک محدود بشری به جای امر قدسی و رابطه‌ی وحيانی است. اگر چه به عقيده‌ی بسياری از متألهين از جمله ابن‌سينا عقل و شرع ملازم يک‌ديگرند و عقل (سليم) جايگاهی رفيع در شرع دارد، چنان‌که سيد حسين نصر می‌گويد «رابطه‌ی حقيقت يا معرفت تعقّلی با امر قدسی دقيقاً به علت تهی شدن از مضمون قدسی‌اش مغفول مانده است.»٩ ريشه‌ی بسياری از سرکشی‌ها و نافرمانی‌های بشر در مقابل ذات عزيز خداوند را بايد در همين غفلت و غرور جست‌وجو کرد.

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

وجه ديگر دعا وجه عاشقانه‌ی آن است. دعا بيان درد و اندوه روح شيدا با محبوب بی‌همتاست. زيباترين روح پرستنده در يکی از نيايش‌های شيرين خويش می‌گويد: «مهربانا! کيست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد و حلقه‌ی بندگی ديگری در گوش کرد؟»

هدف از بعثت پيامبران تنها يادآوری بوده و دليل بسياری از واجبات مثل نماز يادآوری و ذکر خدا و گفت‌وگو با اوست. بشر به اين ذکر و يادآوری محتاج است و آنان‌که غنی‌ترند، محتاج‌ترند، خداوند در بيانی عاشقانه می‌فرمايد: «من هم‌نشين کسی هستم که مرا ياد کند.» و در بيانی بيم‌دهنده می‌فرمايد: «هرکس از ياد من روی‌گردان شود زندگی [سخت و] تنگی خواهد داشت و روز قيامت او را نابينا محشور می‌کنيم. می‌گويد: پروردگارا چرا مرا نابينا محشور کردی؟! من که بينا بودم! می‌فرمايد: آيات من برای تو آمد و تو آن‌ها را فراموش کردی؛ امروز نيز تو فراموش خواهی شد.»

پس هرچه‌قدر ياد خدا شيرين و فرح‌بخش، فراموشی او هراسناک و تلخ است. در تعبير عارفان تمامی جهان تسبيح خداوند را می‌گويد (عبادت تکوينی) و انسان اگر با همه‌ی کاينات هم‌آهنگ نشود دچار خسران و سزاوار سرزنش است. سخن را با شعری از شيخ شيراز آغاز کرديم و با غزلی از او در همين معنا به پايان می‌بريم:

مشنو ای دوست که غير از تو مرا ياری هست
يا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه‌ی موييت گرفتاری هست

گر بگويم که مرا با تو سر و کاری نيست
در و ديوار گواهی بدهد کاری هست! ...

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خيل تو بسياری هست

من چه در پای تو ريزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست ...

همه را هست همين داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشياری هست

عشق سعدی نه حديثی است که پنهان ماند
داستانی‌ست که بر هر سر بازاری هست

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 11:13  توسط سپهری فر  | 

اقتضای طبیعت


دو سالک ذن در کنار رودخانه ظرفهایشان را می شستند. ناگهان از بالای سنگی یک عقرب درون آب افتاد. یکی از سالکین عقرب را از درون آب بیرون آورد و روی سنگ گذاشت که ناگهان عقرب دست او را نیش زد.
سالک زهر عقرب را از دستش بیرون مکید و دوباره مشغول شستن ظرفهایش شد.
دوباره عقرب از بالای سنگ به درون آب افتاد و مجدداً همان سالک او را نجات داد و دوباره عقرب او را نیش زد.

سالک دوم از دوستش پرسید: تو که می دانی اقتضای طبیعت عقرب این است که نیش بزند پس چرا او را از درون آب نجات میدهی؟
سالک اول جواب داد: چون نجات در آب افتادگان نیز اقتضای طبیعت من است!

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 8:56  توسط سپهری فر  | 

تمام مردان و زنان موفق رؤیا پردازانی بزرگند ، آنها آینده خود را متصور میشوند ، آنگونه که میتواند باشد ، از هر نظر ایده آل.

آنگاه هر روز برای رسیدن به رؤیاهای خود ، هدف و مقصود خود ، کوشش می کنند.

                                                                                                       برایان تریسی

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 15:18  توسط سپهری فر  | 

شادی وجود

موارد بسیاری در زندگی تو مهم هستند. اما فقط یک مورد به طور مطلق اهمیت دارد.
مهم است که در جهان موفق باشی یا ناموفق ، سلامت باشی یا بیمار ، پولدار باشی یا بی پول. بی تردید تمام این موارد بر زندگی تو تأثیرگذار هستند اما بطور نسبی نه بطور مطلق.

موردی وجود دارد که از همه اینها مهمتر است و آن پیدا کردن ذاتِ وجود در ورای موجودیت موقتی و مفهوم شخصی و گذرای خود میباشد. تو آرامش را نه با تغییر دادن وضعیت زندگی که با پی بردن به اینکه در عمیق ترین سطح چه کسی هستی ، به دست می آوری.

می گویی:"من میخواهم خودم را بشناسم" تو آن "من" هستی ، تو "شناختن" هستی و تو آگاهی ای هستی که با آن همه چیز شناخته میشود.این آگاهی نمیتواند خود را بشناسد ، زیرا آن ، خودش است.

در ورای این اگاهی چیزی برای دانستن نیست و با این همه ، تمامی دانستنها از آن برمیخیزد.
"من" نمیتواند خود را موضوع دانش و آگاهی قرار دهد.پس تو نمیتوانی موضوع خودت بشوی.
به همین  دلیل توهم هویت خودمحورانه بوجود می آید ، چون خودت را بطور ذهنی تبدیل به موضوع کردی.

اما وقتی که خودت را به صورت آن هشیاری که جهانِ نمود در آن شکل میگیرد بشناسی ، از وابستگی به نمودها آزاد میشوی و از جستجو در پی وضعیت ها و مکانها و شرایط رها میشوی.

وقتی که می دانی در حقیقت چه کسی هستی ، آرامش پرشور و جاودانی در تو بوجود می آید. میتوانی آن را شادی بخوانی ، چون شادی همین است: آرامشی که با آن زندگی ارتعاش می یابد.

شادیِ شناخت  خودت به عنوان ذات زندگی پیش از آنکه زندگی شکل بگیرد.این شادی بودن است ، شادی وجود حقیقی تو.ُ

                                                                                                           اکهارت تول

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 13:14  توسط سپهری فر  | 

بیایید برای دیگران هم دعا کنیم

یکی از مسائلی که در ماه رمضان و مخصوصاً اوقاتی خاص (اذان صبح و مغرب و ...)روی آن تأکید شده ، دعاست.


به نظر من دعا چندتا خاصیت اصلی دارد:


اول اینکه خدا خودش به انسان برای رسیدن به نیاز و هدفش کمک می کند.


دوم اینکه گاهی با روشن شدن هدف ( که در دعا به صورت آشکار به زبان یا توی دل جاری میشود) هدف پیش روی آدم واضح و قدم برداشتن برای رسیدن به آن آسانتر میشود.


سوم اینکه در میان گذاشتن خواسته قلبی با کسی که آدم او را قادر مطلق بداند به او تکیه گاهی محکم در زندگی می بخشد و خودش را در این مسیر تنها نمی بیند و آرامشی برای او می آورد.


اما گریزی نیست که زندگی علاوه بر جنبه های فردی ، جنبه های اجتماعی نیز دارد. طریقه تعامل فرد با افراد جامعه ، علاوه بر تأثیراتی که آشکارا به این روابط می گذارد ، تأثیراتی را هم بر فرد و روحیه و اعمالش میگذارد.


وقتی که شخص روابط تیره و نامتعارف با افراد دور و بر خود داشته باشد ، نوعی حس منفی در روحیات او بوجود می آید. این حس منفی علاوه بر تأثیر مخربی که بر سلامت جسمی و آرامش درونی و اخلاقیاتش دارد. در پیشرفت و کامیابی آن شخص هم خلل وارد می کند.


در توصیه هایی که از جانب معصومین برای دعا شده در دعا برای دیگران تأکید زیادی شده است و ماه رمضان هم سرشار از آن است.


وقتی که شخصی برای دیگران دعا می کند ، مسلماً با دید مثبتی به اوضاع و شرایط و افراد نگاه میکند و آرزوی موفقیت و نیکبختی برای آنها میکند که این دعا علاوه بر تأثیرات ملکوتی ( که اندیشه آدمی به آنجا راهی ندارد ) تأثیر مستقیمی بر خود فرد دعا کننده می گذارد. دید مثبت و طلب روزِگاری بهتر برای دیگران علاوه بر سلامتی جسم و آرامشی که برای شخص به همراه دارد ، طی کردن راه سعادت را برای او آسانتر میکند.


آرامش ذهنی باعث می شود که انسان فرصتها را بهتر شناخته و با انرژی بیشتر و مضاعف تر از آنها استفاده کند و البته خودش را در این مسیر بی تکیه و بی پناه نداند.


   خدایا


   متبرکم گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم.


                                                                  به همه عشق بورزم ،


حتی کسانی که مرا دوست ندارند، درکم نمی کنند، از من بد گفته اند و به من آسیب رسانده اند.


بادا که در همه شرایط و موفقیت های زندگی بخندم و بدانم در هر چه روی میدهد رحمت تو نهفته است.

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 17:11  توسط سپهری فر  |