تبليغاتX
موفقیت
فداکار نباشید

همه ما در روابط خود و زندگی خانوادگیمان فداکاریها و تبادلهایی داریم و اکثر آنها ارزشمندند ولی بسیاری از ما گرفتار این احساسیم که خود را فدا می کنیم. چون معمولاً تفاوت ناچیزی بین انجام کار دشوار بخاطر نیاز واقعی و انجام همان نوع کار بخاطر اینکه احساس می کنیم که لازم است آنرا انجام بدهیم وجود دارد.

حقیقت تلخ این است که در واقع هیچکس از فرد فداکار بهره ای نمیبرد و از او قدردانی نمیکند. یک شخص فداکار بدترین دشمن خود است. دائماً سر خود را از فهرست کارهایی که باید انجام شود پر میکند و همواره به یاد می آورد که چه زندگی سختی دارد. این دام ذهنی به مرور خوشی زندگی او را تخریب میکند.

در نظر اطرافیان فرد فداکار بیش از حد شاکی است و چنان در فداکاریهای خود محو میشود که زیبایی های زندگی را نمیتواند ببیند. دیگران به حال فرد فداکار تأسف نمی خورند و به او به عنوان یک قربانی نگاه نمی کنند در حالیکه او دوست دارد این طرز برخورد را از آنها ببیند .کسانی که وضعیت او را می بینند معتقدند این مشکلات را خود او برای خودش ایجاد کرده است.

اگر تصور میکنید تمایل به فداکاری دارید بهتر است آنرا کنار گذاشته و بجای اینکه تمام انرژیتان را صرف انجام کار برای دیگران کنید، برای آنها نیز سهمی برای انجام دادن کارها باقی بگذارید. سرگرمی و تفریحی برای خودتان در نظر بگیرید و چند دقیقه ای از روز را صرفاً برای کار خودتان (کاری که از آن لذت می برید) اختصاص بدهید، در آن صورت از دو چیز تعجب می کنید: اول اینکه واقعاً از زندگیتان لذت می برید و انرژی بیشتر با استرس کمتر را تجربه می کنید. دوم اینکه به مرور احساس رنجش شما از بین میرود و احساس میکنید که کارها را بدون تعهد و الزام انجام میدهید و اطرافیانتان هم بیش از قبل از شما قدرشناسی میکنند.

وقتی که شما روحیه قربانی بودن و فداکاری را از دست بدهید در واقع همه پیروز شده و منافعی را کسب خواهند کرد.

                                                                                                                 دکتر کارلسون

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:40  توسط سپهری فر  | 

خدایی که در این نزدیکی ست

روحش شاد آنکه گفت:من همان شبان عاشقم. سینه چاک و ساکت و غریب، بی تکلف و رها، در خراب دشتهای دور، در پی تو میدوم، ساده و صبور و گفت:من همان بلال الکنم، درتلفظ تو ناتوان.

گفتم: "راست گفته ای که خدای شبانان و ناتوانان خدای نزدیکی است، آنقدر که میتوان صدای نفسهایش را شنید، و صمیمی است، آنقدر که به راحتی میشود با او قهر کرد وقتی دعاهایمان را مستجاب نمیکند و برایش ناز کرد وقتی بارها صدایمان میزند و با لبخند نگاهمان میکند."

من خدایی را میشناسم که به راحتی میتوان از دست او گله کرد وقتی که با تمام وجود استدلالهای عقلی ات را به کار میگیری و میفهمی که هیچ کار او شبیه آدمیزاد نیست، خدایی که ساده و صبور گله ها و غرغرهایت را میشنود و کار خود را ادامه میدهد، لطف میکند و مهر می ورزد از جایی که گمانش را هم نمیکنی.

و خودم را میشناسم که همان شبان عاشقم و ایمانم را که ایمانی شبانی است به همان سادگی دشت. خدایی را که من می شناسم خانه ای دارد که هیچ محتسبی بر گرد آن نمی چرخد و میرغضبان شهر از دست رحمت او عاصی شده اند.بهانه میگیرد که ببخشد. اشاره می طلبد که نوازش کند.

و برای من، شبان ساده این دشت شعرهای عاشقانه می سراید و نمی سپارد آنها را حتّی به نسیم که خود بی هیچ واسطه ای در گوشم می نوازد و صدایم می زند با شوق که..."بیا"...

آن هنگام که از او گله میکنم: "محتسبان گفته اند، سخت میتوان به حوالی تو رسید." آهسته چنان که نامحرمان نشنوند و صدای نفسهایش در گوشم بپیچد زمزمه میکند: "عزیزکم من نزدیکتر از آن به تو هستم که گمانش را میکنی" گفتم: "گفته اند خشم میگیری اگر برایت چون و چرا کنم. من اهل تسلیم و طاعت نیستم." گفت: "اگر همه اهل تسلیم و طاعت بودند، رحمت من به کار چه کس می آمد؟! که من مشتاق تماشای سیمای توام وقتی شجاعانه به دریا میزنی با قایقی که خود برایت ساخته ام و دیگران از هراس طوفان قایق را به خاک سپرده اند و وقتی تو تن به طوفان می سپاری، هیهات از من که تنهایت گذارم." قد راست کردم، گفتم: "من محتسبان و میرغضبان و حاجبان درگاهت را برنمی تابم."، رو به رویم نشست، رخ به رخ و گفت: "درگاه من پرده ای ندارد که پرده داران غضبناک و خشم آلود داشته باشد که من بر نفس خود قصه رحمت نوشته ام. مرا ببین عزیزکم نه آنها را."
گفتم: "پس چرا آنها را از درگاه خود نمی رانی؟" گفت: "هیهات که من هرگز کسی را از درگاه خود نرانم."
روی برگرداندم، گفتم: "من باید بفهمم که چه میکنی، پیش از این چرا چنین کردی و پس از آن چه خواهی کردی." ، رو به رویم نشست رخ به رخ و گفت: "اکنون را دریاب نازنینم که اگر باور کنی دوستت دارم، دیگر پیش و پسی باقی نخواهد ماند و من امشب آمده ام که باور کنی..." بغض کردم. مشت کوبیدم. گفتم: "پس چرا تنهایم می گذاری. چرا هرگاه که تو را می خوانم نیستی، درگاه تو کجاست وقتی که همه درها بسته است و این مصلحت تو چیست که من هیچ وقت جا و معنایش را نفهمیدم. کجایی وقتی میخوانمت و نیستی..." و دیگر هیچ نگفتم که گریه امانم نداد.

صبح بود که بیدار شدم. با نسیمی که نوازشم کرد. یادداشتی روی میز کارم بود. خواندم: روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او میگوید آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم. مرد از خود اشتیاق نشان میدهد. آنگاه در جلوی چشمهای او افقی مانند ساحل دریا ظاهر میشود و او آینده خود را میبیند که در لحظه های سخت، دو رد پا بر روی شنهای ساحل است.
مرد از خدا می پرسد این ردپاهای چه کسانی است؟ خداوند میگوید: یکی از آن تو و دیگری از آن من که در سختی ها همراه تو هستم .مرد مسرور می شود. در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگتری را پیش روی خود می بیند و بر روی ماسه ها تنها یک رد پا را مشاهده میکند، با گله به خداوند میگوید: پس چرا من را تنها گذاشتی.اینها رد پای من است که تنها در مشکلات رهایم.
خداوند میگوید این رد پای تو نیست. رد پای من است. مرد می پرسد: پس من کجا هستم؟ خدا میگوید: تو در آغوش منی وقتی سختیها از همه سو به تو هجوم می آورند.

                                                                                                          منبع: روزنامه شرق

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:34  توسط سپهری فر  | 

هدیه طبیعت

ما فقط برای بقای جسمانی به طبیعت متکی نیستیم. ما به طبیعت احتیاج داریم تا راه خانه، راه خروج از زندان ذهنهایمان را نشانمان دهد.

ما در هزار توی پیچیدگی و جهانی از مشکلات گم شده ایم.

آنچه را که پرندگان و گیاهان هنوز میدانند، فراموش کرده ایم. فراموش کرده ایم که آرام باشیم، خودمان باشیم، آنجا که زندگی هست باشیم: اینجا و اکنون!

هر وقت توجهت را به هر چیز طبیعی، هر چیزی که بدون دخالت بشر به وجود آمده معطوف کنی، از زندان تفکر ذهنی خارج میشوی و تا حدودی در حالتی از وصل با وجود شرکت میکنی.آنوقت چیزی از ذات آن پدیده به تو منتقل میشود و میتوانی احساس کنی که چه ساکن است و با این کار همان سکون درون تو بوجود می آید. چه کامل با آنچه که هست و آنجا که هست، یکی شده و با درک این نکته تو نیز در اعماق وجودت به همان آرامکده میرسی.

وقتی در طبیعت قدم میزنی به طور کامل آنجا باش و آن قلمرو را محترم بشمار. ساکن شو و بنگر و گوش بسپار. ببین چگونه تمامی پدیده های طبیعت نه تنها با خودشان یکی هستند بلکه با کل نیز یگانگی دارند. آنها با این ادعا که موجودی مجزا هستند، خود را از بافت کل جدا نکرده اند.
مشاهده طبیعت میتواند تو را از "من" فتنه گر جدا کند.

نسبت به صداهای ظریف و بیشمار طبیعت هشیار شو. ریزش قطره های باران، نخستین چهچهه پرنده ها در صبح، خودت را به طور کامل در اختیار گوش سپردن قرار بده. فراتر از صداها چیزی بزرگتر وجود دارد: تقدسی که نمیتوان از طریق فکر آن را فهمید.

وقتی که به طبیعت فقط از راه فکر نگاه میکنی، نمی توانی حیات، یعنی بودنش را حس کنی.

ببین که یک گل چه اندازه حضور دارد و چه اندازه تسلیم زندگی ست!

فضایی پهناور و خاموش تمامی طبیعت را در آغوش گرفته که همان فضا تو را هم در بر دارد.

فقط وقتیکه در درون ساکن هستی به قلمروی سکونی که گیاهان و حیوانات در آن منزل دارند دسترسی پیدا میکنی. فقط وقتیکه ذهن پر همهمه تو آرام بگیرد ، میتوانی به گونه ای عمیق با طبیعت ارتباط برقرار کنی و به ورای آن احساس جدایی که از تفکر بیش از حد ناشی میشود، بروی. فکر کردن، مرحله ای از تکامل زندگی ست.

وقتی که انسانها ساکن میشوند به ورای فکر میروند. بُعد دیگری از دانستن و هشیاری در سکونی که ورای فکر است وجود دارد.

طبیعت میتواند تو را به سکون بیاورد. این هدیه طبیعت به توست.

هنگامی که حوزه سکون را در می یابی و در آن به طبیعت می پیوندی، آگاهی تو در آن حوزه پخش میشود.این هدیه تو به طبیعت است.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 19:3  توسط سپهری فر  | 

بخشایش و بهبود

شما از زندگیتان چه میخواهید؟ شادی می خواهید یا آرامش ذهنی؟

بخشایش همه اینها وحتی بیشتر از اینها را به همه می دهد. بخشایش است که باعث توازن میان جسم و روح و ذهن میشود.

یک لحظه تأمل کنید، به رابطه ای فکر کنید که هنوز نسبت به آن افکار تهی از بخشایش دارید. وقتی که به آن فکر میکنید شاید احساس کنید که نگه داشتن رنجهایتان آنچه را میخواهید به شما میدهد.چون افکار تهی از بخشایش ما را متقاعد میکند که هرچه ناخوشایند و یا غلط است ناشی از خطای دیگران میباشد. شاید از تقدیر و حوادث زندگی خودتان رنجیده باشید و یا شاید احساس کنید که اعمال کسی باعث رنجش شما شده است.

وقتی که رنجشهایتان چون حباب روی آب پدیدار میشوند، ببینید که چه احساسی به شما دست میدهد؟ نفس نمی خواهد که بفهمیم نگه داشتن رنجشهای ما در واقع تصمیم به حفظ درد و دور کردن آرامش و شادی ست.

انتخاب بخشایش یا نگه داشتن رنجشهایمان انتخابی آگاهانه است. وقتی انتخاب میکنیم که رنجش هایمان را نگه داریم، ذهن خود را انباشته از درد و رنج و پریشانی میکنیم. وقتی انتخاب می کنیم که ببخشیم بی درنگ احساس سبکبالی کرده و گویی بار سنگینی از دوشمان برداشته میشود.

لحظه ای که می بخشیم تمام درد و رنجی که در نتیجه آزردگی های ما به وجود آمده بود ناپدید میشود.

از آنجا که تجربه ما از یک رابطه، نتیجه افکار و احساساتی است که انعکاس میدهیم، پس این افکار محکوم کننده ماست که به ما آسیب می رساند و این افکار بخشاینده ماست که میتواند آزادمان کند.

وقتی بخشایش را انتخاب میکنیم در واقع تضادهای درونی خود را به دنیای بیرون انعکاس نمیدهیم و خودمان را از زندان افکارمان آزاد میکنیم.

 

2 نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 19:53  توسط سپهری فر  |